قهرمان ميرزا عين السلطنه

5980

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شاهى ده شاهى مادرش از زنهاى الموت قرض گرفت داد تا خلاص شد ( كه اين مدت متصل در تفحص پول دسته‌دار است كه به زنهاى آنجا بدهد . چون همگى گلوبندهاى خود را داده بودند ) . طهران نوشتيم ، اينجا به موفق الدوله گفتيم . حكم شد مال خير اللّه ، محسن ، مهدى و چند نفر متجاسر ديگر را ضبط كنند عوض اين پولها بدهند . حسن خان در موقع ضبط خيلى را زيرورو كرد . در حكومت اين آدم مجددا حسن خان رفت كه شهر بياورد باز هرچه توانست براى خود كنار گذاشت . تتمه به شهر و ادارهء ژاندارمرى و اصل شد . من رفتم و به كلنل مطلب را گفتم . قبول كرد . اما گفت خود آنها بايد شهر بيايند . ملا حسن آدم عاقلى بود نيامد . ميرزا حسين پول سرباز را وسيلهء خرج راه خود قرار داده آمد . رفتم و گفتم آمدند . نوشت به ژاندارمرى مال اينها را كه توقيف است بدهيد . من بردم نزد ماژر ابو الحسن خان كه واقعا آدم نازنينى بود و آخر با كلنل نتوانست راه برود رفت طهران استعفا داد و به او گفتم مطلب بر خلاف نوشته شد . حقيقت اين است او از سيد محمود خان و حسن خان تصديق خواست هردو نوشتند و دادند . براى حكومت فرستاد . با حضور من گفت بنويسد ، بفروشيد و تومان شمار حق اينها را بدهيد . بعد گفت بفروشند خودم تقسيم مىكنم . سه روز قبل ، از آنجا كه جماعت الموتى فضول است خصوصا اين ميرزا حسين كه بسيار مايل است نزد حاكم ، رئيس ژاندارمرى ، رئيس عدليه و غيره برود و سرشناس شود رفت پيش حاكم و استدعا كرد پول او را بدهند برود . حاكم كه قيافه ، عبا و كلاه او را ديده بود گفته بود به شما كه سرووضع داريد . من پول بايد به فقرا بدهم . ميرزا حسين به من گفت . گفتم خطا كردى . من گفته بودم رعيت فقير هستند . اگرچه تو جز اين لباس چيزى ندارى اما كار خراب شد . آن بود تا اول مرا ديد آن حرف را زد و پس از حكايت سوار و سرباز من جويا شدم دويست و پنجاه چه بود . گفت مال متجاسرين . گفتم خيلى نازل فروختند ، بيش از اينها بود . خوب چه مىفرمائيد بكنند . گفت مىنويسم به نايب الحكومهء الموت فقراى آنجا را معين كند به آنها بدهم . گفتم بنا بود به كسانى كه مالشان رفته التفات كنيد . گفت خوب كردند گرفتند دولتمند بودند . گفتم متجاسرين گرفتند دولت كه نگرفته . گفت باشد مىگويم خوب كردند . من يكى از آنها را ديدم سروسامانى داشت . گفتم همان لباس است . الموت فقير زياد دارد نفرى پنج شاهى هم نمىرسد . پس به يك مصرف ديگرى برسانيد . گفت به همان فقرا چه حكم داريد . گفتم از حكومت . گفت حكم موفق الدوله براى خودش خوب است . گفتم من معارضه با سركار ندارم هرچه ميل شماست رفتار كنيد . شما حاكم هستيد دعوا چرا مىكنيد . بنا اين بود به عوض مال كسانى كه جرم داده‌اند ، جريمه داده‌اند مرحمت شود ، ميل نداريد مطلبى نيست .